راه زندگی . . .

15 توصیه ساده برای افزایش بهره هوشی
نویسنده : - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸

 

 1- جدول حل کنید. حل جدول کلمات متقاطع یک جور ورزش ذهنی به حساب می آید که به افزایش بهره هوشی کمک می کند. شطرنج و سایر بازی‌های فکری و پازل‌ها هم سرگرمی‌های مناسبی هستند که منجر به ورزیدگی ذهن می‌شوند.
2- روزی یک مرتبه، دو چیز کاملاً بی‌ربط را در ذهنتان تصور کنید، مثلا قورباغه و قوطی. حالا سعی کنید تا آن‌جا که ممکن است بین این دو ارتباط برقرار کنید. تا می‌توانید، به شباهت‌های این دو فکر کنید و شباهت‌های تازه‌ای را میانشان کشف کنید. این تمرین با شکستن موانع کاذب ذهنی، منجر به ورزیدگی ذهن و گسترش افق دیدتان می‌شود.
 3- مشغول شدن به یک فعالیت جدید، به ورزیدگی ذهن و رشد فکری کمک می‌کند: یادگیری یک زبان جدید، آموختن یک هنر یا یک مهارت تازه مثلا یادگیری نقاشی، موسیقی، رانندگی و . . .
 4- جویدن آدامس منجر به کاهش استرس، تقویت تمرکز و سایر توانایی‌های ذهنی می‌شود. با جویدن آدامس، ضربان قلب افزایش می‌یابد و گلوکز و اکسیژن بیشتری به مغز می‌رسد. جویدن آدامس همچنین منجر به تحریک بزاق می‌شود و یک افزایش ناگهانی در ترشح انسولین به وجود می‌آورد که منجر به تقویت حافظه و افزایش توان یادگیری می‌شود. البته یادتان باشد که رعایت بهداشت دهان و دندان برای کسانی که زیادتر آدامس می‌جوند، باید با دقت و وسواس بیشتری انجام شود.
 5- خواب راحت و کافی شبانه به افزایش بهره هوشی کمک می‌کند. توصیه‌های مربوط به خواب راحت خیلی زیاد است، اما مهم‌ترینش عبارتند از این دو مورد: در ساعات نزدیک به خواب از نوشیدن چای و قهوه خودداری کنید و به جایش شیر بنوشید و دوش آب گرم بگیرید.
 6- انجام دو یا چند کار نامربوط به هم، به طور همزمان، منجر به تقویت بهره هوشی می‌شود. برای تمرین می‌توانید روزی یک بار این تمرین را انجام بدهید: رادیو و تلویزیون را با هم روشن کنید و سعی کنید برای مدتی به هر دو گوش کنید و به اطلاعاتی که از هر یک دریافت می‌کنید، جداگانه فکر کنید و آن‌ها را بنویسید و رویشان تمرکز کنید.
 7- مهم‌ترین ویتامین برای فعالیت‌های ذهنی ویتامین B است. این ویتامین در مغزها و به ویژه گردو، گندم و موز به وفور یافت می‌شود. در خانواده ویتامین B، ویتامین 6B منجر به تقویت حافظه می‌شود و ویتامین‌های 1B و 2B و 3B و 12B، منجر به تقویت توان تمرکز می‌گردد.
 8- انجام روزانه و منظم ورزش‌های ایروبیک منجر به افزایش بهره‌وری مغز می‌شود و کمکتان می‌کند تا در مواقع لزوم، سریع‌تر و صحیح‌تر تصمیم بگیرید. پیاده‌روی روزانه و تمرین ریلکسیشن را هم فراموش نکنید.
 9- می‌گویند عقل سالم در بدن سالم است. اگر می‌خواهید بدن سالمی داشته باشید، میزان سبزیجات و میوه‌جات تازه را در رژیم غذایی‌تان افزایش دهید و در عوض از میزان شیرینی‌جات و شکلات‌ها کم کنید.
10- برنامه غذایی‌تان را طوری تنظیم کنید که در هیچ وعده‌ای زیاد غذا نخورید. از نقطه نظر فعالیت‌های ذهنی، اگر شما تعداد وعده‌های غذایی‌تان را افزایش بدهید، ولی در هر وعده به میزان کمتری غذا بخورید، خیلی بهتر از این است که در یک وعده به زیاد غذا بخورید.
 11- آن دسته از بازی‌های رایانه‌ای که نیازمند سرعت عمل و تصمیم‌گیری‌های آنی برای رسیدن به نتیجه دل‌خواه هستند، به افزایش سرعت و دقت تصمیم‌گیری‌هایتان کمک خواهد کرد.
 12- سیگار کشیدن و افراط در نوشیدن چای و قهوه به تیزهوشی و دقت نظرتان لطمه می‌زند. اگر به این عادت‌ها آلوده‌اید، هرچه سریع‌تر از آن‌ها دور شوید.
 13- از این به بعد وقتی در زندگی با مساله یا مشکلی روبه‌رو شدید، دست به قلم شوید و روی یک برگ کاغذ، مساله یا مشکل اصلی را در مرکز صفحه بنویسید. از مرکز صفحه به سمت اطراف، فلش‌هایی بکشید و آن‌چه در خصوص جوانب مساله می‌دانید یا حدسیات خودتان را در این خصوص بنویسید. جایی را هم اختصاص بدهید به راه حل‌هایی که در طول فکر کردن به خود مساله و حواشی‌اش، به ذهنتان می‌رسد. این تمرین نیز به افزایش ورزیدگی ذهنتان منجر خواهد شد.
14- فکر کردن به مسایل دشوارتر را به ساعاتی اختصاص بدهید که ذهنتان بیشترین کارایی را دارد. این زمان برای اغلب آدم‌ها صبح زود است و اگر بخواهیم کلی‌تر بگوییم، بهترین زمان برای ورزش‌های دشوار فکری، تا قبل از ظهر است.
15- شنیدن موسیقی‌های بی‌کلام و آرامش‌بخش، منجر به افزایش توان یادگیری و بهره هوشی می‌شود. در فواصل فعالیت‌های ذهنی‌تان، خوب است زمانی را به عنوان زنگ تفریح یا وقت استراحت در نظر بگیرید و به چنین موسیقی‌هایی گوش بدهید.
 

comment نظرات ()
ثواب عمل نیک
نویسنده : - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

مردی که عادت داشت تا هر روز صبح نمازش را در مسجد بخواند ؛ آنروز هم مطابق معمول لباسش را پوشید و به قصد مسجد ؛ از خانه بیرون رفت.
نزدیک مسجد ؛ ناگاه پایش به سنگی گیر کرد و به زمین خورد و لباسش گل آلود شدمرد بلند شد و تصمیم گرفت که بخانه برگردد و لباسش را عوض کرده ؛ دوباره به مسجد برود.
بخانه رفت و پس از تعویض لباس براه افتاد.
نزدیک مسجد و در همان محل قبلی ؛ دوباره پایش بسنگی گیر کرد و دوباره بزمین خورد
برخاست و باز تصمیم گرفت بخانه برگردد و بعد از تعویض لباس بمسجد بیاید.
همینکار را انجام داد ؛ و بمحض خروج از خانه ؛ مردی را دید که چراغی بدست دارد
و در انتظار او ایستاده است ؛ که با دیدن مرد داستان ما ؛ جلو آمد و گفت.
من دیدم که شما دوبار بزمین خوردید ؛ لذا چراغی آوردم تا راه را برایت روشن کنم تا دوباره بزمین نخورید.
مرد مسلمان از او تشکر کرد و هردو بسمت مسجد ؛ حرکت کردند.
وقتی بمسجد رسیدند ؛ مرد چراغ بدست از رفتن بمسجد امتناع کرد
وتی مرد مسلمان از اوعلت را پرسید ؛ مرد چراغ بدست پاسخ داد.
من شیطانم و نمیتوانم داخل مسجد شوم ؛ مرد پرسید ؛ اگر شیطانی پس چرا با چراغ
راه را برای من روشن کردی و مرا از خطر افتادن نجات دادی ؟
شیطان گفت : آندو بار هم من تورا بزمین زدم تا از رفتن بمسجد ؛ تو را باز دارم
اما ؛ بار اول که برگشتی بخانه و بعد از تعویض لباس ؛ دوباره عزم مسجد کردی.
خداوند ؛ تمام گناهان ؛ تو را بخشید.
بار دوم که برای تعویض لباس برگشتی و دوباره عزم مسجد کردی.
خداوند ؛ تمام گناهان خانواده تو را هم بخشید.
ترسیدم اگریکبار دیگر ؛ تو را بزمین بزنم و برگردی ؛ خداود گناهان همه اجداد توراهم ببخشد.
بنابراین ؛ با چراغ آمدم که مبادا ؛ اینبار خودت زمین بخوری و باز عزم تعویض لباس کنی
و خواستم که ؛ سالم به مسجد برسی

comment نظرات ()
درس زندگی
نویسنده : - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آن ها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: «تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. رضایت کامل». معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: «تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.» معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: «مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.» معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: «تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.» خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: «خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.» خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش «زندگی» و «عشق به همنوع» به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد. پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى دانش آموز محبوبش شده بود. یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام. شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد. ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد. تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: «خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.» خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: «تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.» بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است. همین امروز گرمابخش قلب یکنفر شوید ... وجود فرشته ها را باور داشته باشید، و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت .


comment نظرات ()
عشق واقعى
نویسنده : - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمی دونم... اما واقعاً دوستت دارم.
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور می تونی بگی عاشقمی؟ من جداً دلیلشو نمی دونم، اما می تونم بهت ثابت کنم. ثابت کنی؟ نه! من می خوام دلیلتو بگی. باشه.. باشه!!! می گم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت! دختر از جواب های اون خیلی راضی و قانع شد. متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت.

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون :

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمی تونی حرف بزنی، می تونی؟
نه! پس دیگه نمی تونم عاشقت بمونم. گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نمی تونی برام اونجوری باشی، پس منم نمی تونم دوستت داشته باشم. گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم، اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمی تونم عاشقت باشم.
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره!!!
عشق دلیل می خواد؟ نه! معلومه که نه!! پس من هنوز هم عاشقتم. عشق واقعی هیچ وقت نمی میره. این هوسه که کمتر و کمتر میشه و از بین میره.
"عشق خام و ناقص میگه: "من دوست دارم چون بهت نیاز دارم."
"ولی عشق کامل و پخته میگه: "بهت نیاز دارم چون دوستت دارم."
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه"


comment نظرات ()
ابراز عشق
نویسنده : - ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخواست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک  ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریا ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود


comment نظرات ()
پیرمرد و حیوانات
نویسنده : - ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

پیرمردی با عینکی دوره فلزی ولباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سرباز‌ها پره چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. روستایی‌ها توی خاکی که تا قوزک‌های شان می‌رسید به سنگینی قدم بر می‌داشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود، آن قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.

من ماموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌ها آن قدر زیاد نبودند و چند تایی آدم مانده بودند که پیاده می‌گذشتند. اما پیرمرد هنوز آن جا بود.
پرسیدم: «اهل کجایید؟»
گفت: «سان کارلوس» و لبخند زد.
شهر آبا اجدادیش بود و از همین رو یاد آن جا شادش کرد و لبش را به لبخند گشود.
و بعد گفت: «از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم»
من که درست سردر نیاورده بودم گفتم: «که این طور»
گفت: «آره، می‌دانید، من ماندم تا از حیوان‌ها نگهداری کنم. من نفر آخری بودم که از سان کارلوس بیرون آمدم»

ظاهرش به چوپان‌ها و گله دار‌ها نمی‌رفت. لباس تیره و خاک آلودش را نگاه کردم و چهره گرد نشسته و عینک دوره فلزی اش را و گفتم: «چه جور حیوان‌هایی بودند؟»
سر ش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه جور حیوانی بود. مجبور شدم ترک‌شان کنم.» من پل را تماشا می‌کردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد افریقا می‌انداخت و در این فکر بودم که چقدر طول می‌کشد تا چشم ما به دشمن بیفتد و تمام وقت گوش به زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه همیشه مرموز، بر می‌خیزد و پیرمرد هنوز آن جا نشسته بود.
پرسیدم: «گفتید چه حیوان‌هایی بودند؟»
گفت: «روی هم رفته سه جور حیوان بود. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت کبوتر»
پرسیدم: «مجبور شدید ترک شان کنید؟»
«آره، از ترس توپ‌ها. سروان به من گفت که توی تیر رس توپ‌ها نمانم»
پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا کردم که چند تایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می‌رفتند.
گفت:« فقط همان حیوان‌هایی بود که گفتم. البته گربه بلایی سرش نمی‌آید. گربه‌ها می‌توانند خودشان را نجات بدهند، اما نمی‌دانم بر سر بقیه چه می‌آید؟»
پرسیدم: «طرفدار کی هستید؟»
گفت: «من سیاست سرم نمی‌شود. دیگر هفتاد و شش سالم است. دوازده کیلومتر را پای پیاده آمده‌ام، فکر هم نمی‌کنم دیگر بتوانم از این جا جلوتر بروم»
گفتم: «این جا برای ماندن جای امنی نیست و اگر حالش را داشته باشید، کامیون‌ها توی آن جاده اند که از تورتوسا می‌گذرد»
گفت: «یک مدتی می‌مانم. بعد راه می‌افتم. کامیون‌ها کجا می‌روند؟»
به او گفتم: «بارسلون»
گفت: «من آن طرف‌ها کسی را نمی‌شناسم. اما از لطف‌تان ممنونم. خیلی منونم»

با نگاهی خسته و توخالی به من چشم دوخت و آن وقت مثل کسی که بخواهد غصه‌اش را با کسی قسمت کند، گفت: «گربه چیزیش نمی‌شود. مطمئنم. برای چی ناراحتش باشم؟ اما آن‌های دیگر چطور می‌شوند؟ شما می‌گویید چی بر سرشان می‌آید؟»
«معلوم است، یک جوری نجات پیدا می‌کنند»
«شما این طور گمان می‌کنید؟»
گفتم: «البته» و ساحل دور دست را نگاه می‌کردم که حالا دیگر هیچ گاری روی آن به چشم نمی‌خورد.
«اما آن‌ها زیر آتش توپخانه چه کار می‌کنند؟ مگر از ترس همین توپ‌ها نبود که به من گفتند آن جا نمانم»
گفتم: «در قفس کبوترها را باز گذاشتید؟»
«آره»
«پس می‌پرند»
گفت: «آره، البته که می‌پرند. اما بقیه چی؟ بهتر است آدم فکرش را نکند»
گفتم: «اگر خستگی در کرده اید، من راه بیفتم» بعد به اصرار گفتم: «حالا بلند شوید سعی کنید راه بروید»
گفت: «ممنون» و بلند شد. تلو تلو خورد، به عقب متمایل شد و توی خاک‌ها نشست.
سرسری  گفت: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم» اما دیگر حرفهایش با من نبود. و باز تکرار کرد: «من فقط از حیوان‌ها نگهداری می‌کردم»
دیگر کاری نمی‌شد کرد. یکشنبه عید پاک بود و فاشیست‌ها به سوی ایبرو می‌تاختند. ابرهای تیره آسمان را انباشته بود و هواپیماهای‌شان به ناچار پرواز نمی‌کردند. این موضوع و این که گربه‌ها می‌دانستند چگونه از خودشان مواظبت کنند تنها دلخوشی پیرمرد بود.


comment نظرات ()
قدرت اراده برای یک هدف
نویسنده : - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

نام من میلدرد است؛ در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.

    یکی از این شاگردانم رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.
 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
    در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."
امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
 چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی." او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنه چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.
اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
    رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند  بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.

  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و  شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد.


comment نظرات ()
چرا در اسلام شراب حرام شده ؟
نویسنده : - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

با سلام :
بعضا پرسیده می شود مشروبات الکلی با وجود اینکه سود دارد چرا حرام شده ؟ بعضی اشخاص می‏گویند که مصرف آن در طول عمر یک یا دو بار برای بدن خوب است.در جواب این عده باید گفت : مشروبات الکلی به طور مسلّم برای بدن مضر است که ما بدون اشاره به ضرر های روحی ان فقط به صورت خلاصه به آثار آن روی تمام اندام بدن اشاره می‏کنیم:

    1 - مغز: الکل بیشتر کارهای مغز را مختل می‏سازد و موجب ورم مغز و فشار خون در سر می‏شود (و علائم آن هزیان، سرگیجه، تلوتلو راه رفتن می‏باشد) و گاهی جنون و یا کم شعوری را همراه دارد. الکل سبب مرگ میلیون‏ها سلول در مغز می‏شود و چون مغز الکلی دیگر نمی‏تواند سلول‏های تازه‏ای تولید کند، افزایش تدریجی مرگ سلول‏ها باعث نقص هوش و نیروی شناخت و انحطاط عقل شخص الکلی می‏گردد.
   
2 - پوست: با خوردن اندکی نوشابه‏های الکلی رگ‏های پوستی باز می‏شود و چهره برافروخته می‏گردد و نقاط سطحی بدن پرخون می‏گردد. بیماری آب (استسقاء) نیز در افراد الکلی دیده می‏شود.
   
3 - زبان: الکل زبان را ضخیم و سخت می‏کند و سلول‏های ویژه چشایی را ناتوان می‏سازد.   

4- گوش: الکل اندام شنوایی را ناتوان می‏سازد و افراد الکلی صداهای گوناگون را به خوبی نمی‏توانند از هم تمیز دهند.
  
  5 - چشم: استعمال الکل حس بینایی را مختل می‏سازد و به عقیده »گلدبرگ« تأثیر الکل بر بینایی مانند آن است که شیشه خاکستری رنگ جلو چشم بگیرند. گاهی در ضمن استعمال الکل، شخص به جای یک جسم دو جسم و به جای دو جسم چهار جسم می‏بیند.

    6 - دستگاه گردش خون: بر اثر الکل رگ‏ها لطافت خود را از دست می‏دهند و سفت می‏شوند، به همین دلیل پیری زود رس، سکته، فشار خون، نامنظم شدن نبض، سنگینی و بزرگ شدن قلب به انتظار می خواران نشسته است. یا عصب‏هایی که رگهای پوستی را تنگ و گشاد می‏کنند از الکل آسیب می‏بینند و در اثر گشاد شدن رگ‏های پوست، خون بیشتری در آن جریان پیدا می‏کند و همین امر سبب سرخ شدن رنگ پوست می‏شود.

    7 - دستگاه گوارش: الکل اشتها را کم و نامنظم می‏کند، بدی گوارش، تشنّج معده، شکم درد، استفراغ بامدادان، از بیماری هایی است که غالباً معتادان به الکل بدان دچار می‏باشند زیرا الکل مدتی که در معده می‏ماند به مخاط آن آسیب می‏رساند.
    تأثیر الکل بر روده‏ها بسیار زیاد می‏باشد و باعث خراشیدگی جدار آنها و دفع خون و ناتوان ساختن نیروی بدن می‏شود. به همین خاطر سبب بوجود آمدن اسهال شدید و یا یبوست می‏شود. ورم روده و اسهال‏های کهنه در معتادین الکل بسیار زیاد دیده می‏شود.علاوه بر تأثیرات یاد شده، الکل بر لوزالمعده، کبد (جگر)، دستگاه تنفس، مثانه، ماهیچه‏ها، حنجره، دستگاه صوت، غدد تناسلی و... اثرهای بسیار زیادی می‏گذارد.

    خلاصه : الکل سبب بروز بیماری‏های فراوان، سرطان، سکته و بیماری‏های روانی می‏شود و حتی بر جنین و نسل آینده نیز تأثیر می‏گذاردبه همین خاطر ضمن ضررهای روحی و معنوی که این مواد افیونی بر بدن دارد اسلام ان را حرام اعلام کرده.

    در خاتمه به گفتاری از دکتر شارل ریشه دانشمند فرانسوی برنده جایزه نوبل در زیست‏شناسی بسنده می‏کنیم. وی می‏گوید: الکل نور ضعیف عقل را که در مغزهای بیچاره ما روشن است، خاموش می‏کند. این ماده به زودی بر نیرومندترین مردان چیره می‏شود و او را به صورت جانوری هار در می‏آورد که چهره‏اش سرخ و چشمانش پر از خون است و اطرافیان محیطِ خیال خود را تهدید می‏کند و به دشنام و ناسزا گفتن می‏پردازد، هرگز هیچ جانوری نه از جنس خوک و نه شغال و نه الاغ پیدا نمی‏شود که چنین کارهای زشتی انجام دهد. زشت‏ترین کارهای جهان، شراب خواری است و در واقع این عمل است که سبب می‏شود یک مرد شرافتمند شرم داشته باشد از اینکه بگوید من هم از جنس این مرد شرابخوارم. (1)
-----------------------------------------------------------------------
1) برگرفته از: شراب و آثار تخریبی آن بر انسان و جامعه، محمد علی‏زم

 


comment نظرات ()
دانستنیهای بامزه
نویسنده : - ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

ـ جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

ـ رشد کودک در بهار بیشتر است.

ـ ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.

ـ ظروف پلاستیکی تقریباً ۵۰۰۰۰سال در برابر تجزیه مقاومند.

ـ تنها قسمتی از بدن که خون ندارد قرنیه چشم است.

ـ شترمرغ در ۳ دقیقه ۹۵ لیتر آب می خورد.

ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.

ـ کرم های ابریشم در ۵۶ روز ۸۶ برابر خود غذا می خورند.

ـ زمان بارداری فیل به دو سال می رسد.

ـ در یک سانتی متری پوست شما ۱۲ متر عصب و ۴ متر رگ و مویرگ است.

ـ شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صدای موتور جت است.

ـ وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش....ش.... شما آرام می شود به این
دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در
ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرامش می دهد.

ـ دلفین ها همانند گرگ ها هنگان خواب چشم هایشان را باز می گذارند.

ـ با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها
پی ببریم. بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان
است، تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست.

ـ بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است.

ـ انسان امروزی به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلویزیون نگاه می کند و ۶ سال
را صرف غذا خوردن می کند و یک سوم را می خوابد.

ـ موش دو پای آفریقایی از میدان دید ۳۶۰ درجه برخوردار است.

ـ مغز انسان تنها ۲ درصد از وزن انسان را تشکیل می دهد ولی ۲۵ درصد اکسیژن
دریافتی بدن را به تنهایی مصرف می کند.

- سرعت عطسه یک انسان برابر است با 160 کیلومتر در ساعت

- آب دریا بهترین ماسک صورت است !

- چشم انسان معادل یک دوربین 135 مگا پیکسل عمل می کند !

- 90% سم مار از پروتئین تشکیل شده است !

- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !

- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !

- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !


comment نظرات ()
تاثیر تبلیغات . . . !
نویسنده : - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
یکی از سناتورهای معروف آمریکا درست هنگامی که از درب سنا خارج شد،با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و سن پیتر از او استقبال کرد :
«خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
سناتور گفت : «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل میکنم»
سن پیتر گفت : «اما در نامهء اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آنگاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را  انتخاب کنید» 
سناتور گفت : «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. میخواهم به بهشت بروم» 
سن پیتر گفت : «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. ماموریم و معذور» 
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند. پایین ... پایین... پایین... تا اینکه به جهنم رسیدند. 
در آسانسور که باز شد، سناتور با منظرهء جالبی روبرو شد. زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین  بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل. در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی سناتور منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند. همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره کباب شده و نوشیدنی های گرانبها صرف کردند.
شیطان هم در  جمع آنها حاضر شد و همراه با دختران زیبا رقص گرم و لذت بخشی داشتند. به سناتور آنقدر خوش گذشت که واقعاً نفهمید یک روز او چطور گذشت. راس بیست و چهار ساعت، سن پیتر به دنبال او آمد و او را تا  بهشت اسکورت کرد. در بهشت هم سناتور با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، به کنسرت های موسیقی رفتند و دیدارهای زیادی هم داشتند. سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم  چگونه گذشت. بعد از پایان روز دوم، سن پیتر به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟ 
سناتور گفت : «خوب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم من جهنم را ترجیح می دهم»  بدون هیچ کلامی، سن پیتر او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سناتور بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان. دوستانی که دیروز از او استقبال کردند هم عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند. سناتور با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظرهء دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ ...»
> شیطان با خنده جواب داد: «آن روز، روز تبلیغات بود...  امروز دیگر تو رای دادی».!


comment نظرات ()